چقدر این روزها را دوست داشتم اون شور وحال انسانها رو اون رفت وامدها را خریدن تنگ ماهی رو گذاشتن سبزه وپز دادن به همدیگر رو آب وجارو کردن کوچه ها رو بلند شدن بوی خاک رو که انسانو مست می کرد .
اون نور سر مستی وعشق تو چهره انسانها رو دوست داشتم.
صورت گل افتاده کو دکان رو دوست داشتم.
ولی افسوس این روزها هیچ نور امیدی در این مردمان سرزمینم نمی بینم.
نه شور حالی نه تکاپویی نه روزنه امیدی .
اانگار که این مردم سالیان درازی است خاموش شده اند وقتی پای صحبتشان می نشینی دلشان می خواهد شب بخوابن وصبح بدون زجر دیگر از خواب بر نخیزند چون معتقد است تا کی باید شرمنده اهل وعیال شد او طاقت دیدن اشک های کودکش را ندارد چون فرزندش دست خالی پدر رو درک نمی کنه با شور وشوق از پدر می خواهد از پالتوی چرمی که دوست خریده برایش بخرد از پدر می خواهد او را به مسافرت ببرد و..... آیا با دست خالی می توان جواب اینها رو داد ؟جواب همسرش را چه بدهد مگر او دل ندارد وقتی از کنار مغازه زرگری رد می شود ونور زرد شان چشم ها را خیره می کند با خریدن قطعه کوچکی می تواند او را شاد کند .
چه باید کرد؟
بانو...ما را در سایت بانو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 15