در همین روز ها با زن جوانی آشنا شدم که به مدت یکسال واندی بود در کشور المان بسر می برد .او داستان زندگیش را با ریختن اشکهایی که همانند مروارید غلتان بود برایم بازگو می کرد .در حالیکه هق هق گریه امانش نمی داد برایم از تلخی ها ومرارت های روزگار می گفت از ستم همسر از جفای پدر وبرادران واز ظلم جامعه که در حق او اجحاف شده بود از اینکه کودکش را چگونه با ظلم ازش گرفته بودند.او گفت در یکی از روز های پاییزی بنا به خواست پدر تن به ازدواج داده بود . ولی همسرش بعد از مدتها سر ناسازگاری با او گذاشته بود ووقت وبی وقت او را به باد کتک می گرفت وزاو می گفت من در فکر این بودم چرا؟ من که کاری نکردم پس دلیل بانو...
ادامه مطلبما را در سایت بانو دنبال میکنید
برچسب: بهشت,خود,شدن, نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:23