او گفت در یکی از روز های پاییزی بنا به خواست پدر تن به ازدواج داده بود . ولی همسرش بعد از مدتها سر ناسازگاری با او گذاشته بود ووقت وبی وقت او را به باد کتک می گرفت وزاو می گفت من در فکر این بودم چرا؟ من که کاری نکردم پس دلیلش چیست تا اینکه متوجه می شود همسرش زن دیگری اختیار کرده ومی خواهد اورا اذیت کند تا از مهرش بگذرد وجانم ازاد بگوید باری او به خانه پدر پناه می برد ولی غافل از اینکه پدر وبرادران هم از تیره همین مردان هستن او را مجکوم می کنند ومدام می گویند تو حتما کار بدی کردی واو را هرزه خطاب می کنند حتی یک بار می خواسته از حریم خودش دفاع کنه پدر با پرتاب زیر سیگاری به صورت دختر جوان لب بالایی او را شکافته وخون سرازیر می شود وبعد از خوب شدن برای همیشه جای زخم بر دلش می ماند او تصمیم می گیرد به خانه همسر بر گردد در این زمان باردار می شود ولی غافل از اینکه مرد همان مرد است ودوباره زندگی از نو تکرار می شود . حتی به زن حامله هم رحم نمی شود ودماغ او را می شکنند واینهم زخمی است که توسط همسر بر روی صورتش ایجاد می شه وهمین زخمها باعث می شه نتونه هیچ وقت به آینه نگاه کنه چون ایینه یاد اور تلخی های روزگار هستش وتوان تلخی ها رو نداره .
او تصمیم می گیرد کودکش به خانه پدری برود ولی باز در انجا ستم می بیند به کودکش جفا می شود